آرشیو برای ‘مسخ’ دستهبندی
اردیبهشت ۵م, ۱۳۹۱ ارسالشده ۲۲:۳۹
خارزار است جای گلزارم
چه بهار مزخرفی دارم
زنده ام ظاهرا هنوز ولی
زندگی نیست این که من دارم
من که می مرگم و نمی میرم
من که هر سال بدتر از پارم
زنده ام _بعد زلزله_ اما
روزگاری ست زیر آوارم
«بذرهای امید» نامش نیست
من «جنین های مرده» میکارم
با همه شعر گفتنم، بی شوق
با تمام شکفتنم، خارم
مثل فصل بهار، گل در دست
مثل ابر بهار، می بارم
شور بختی ست بس که تقدیرم
تلخ کامی ست بس که گفتارم _
روی می پوشم از همه که مباد
غم سرایت کند ز دیدارم
چشم می پوشم از جهان که مباد
دل به یاری دوباره بسپارم
بعد از این عشقِ مرده بایستی
دل خود را به خاک بسپارم
من و شکوه؟! بگو چه می شنوم؟
هم ز خود هم ز شکوه بیزارم
شکوه های دگر چه کاری کرد
تا کزآن بهره آید این بارم؟
شکوه ی دیگران چه سودی داشت
که من از خود غمی به یاد آرم؟
بعد از این هم نمی کنم شکوه
گرچه از دست می شود کارم
نه! تصّرف نبود نقشه ی من
نه! تملّک نبود پندارم
مِلک من نیست عشق، مُلک خداست
من یک از بندگان دادارم
مرده باد این دلی که از من خواست
تا دلِ دیگری بیازارم
مرده باد این دل این دل عاشق
مرده باد عشق در دل زارم
بعد از این هم ز یاد خواهم برد
دختری را که دوستش دارم
![]()
ارسالشده در مسخ
غزل ۵۲۳
اردیبهشت ۱م, ۱۳۹۱ ارسالشده ۲۲:۴۶
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن
تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی
نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به
که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی
دل دردمند ما را که اسیر توست یارا
به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی
نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا
تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی
برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را
تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی
دل هوشمند باید که به دلبری سپاری
که چو قبله ایت باشد به از آن که خود پرستی
چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد
چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی
گله از فراق یاران و جفای روزگاران
نه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستی
غزلیات سعدی
ارسالشده در مسخ
خداحافظ گاری کوپر
اردیبهشت ۱م, ۱۳۹۱ ارسالشده ۱۷:۳۳
هر قدر عقاید کسی احمقانه تر باشد کمتر باید با او مخالفت کرد!
رومن گاری
![]()
ارسالشده در مسخ
ring
فروردین ۳۱م, ۱۳۹۱ ارسالشده ۲۱:۵۶
♥ A touching story ♥
:
A girl wanted a ring..
But the boy gave a teddy bear
Instead..
In anger the girl threw the bear
on the road..
The boy want 2 take it back but
Was hit by a coming car and
died..
At his funeral,
The girl hugged the bear and the
Machine in it spoke:
“Will you marry me?
The Ring is in my Pocket..!”:(
![]()
ارسالشده در مسخ
ساده
فروردین ۳۱م, ۱۳۹۱ ارسالشده ۲۱:۱۵
آدم های ساده را دوست دارم!
همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند!
همان ها که برای همه لبخند دارند!
همان ها که همیشه هستند، برای همه هستند!
آدم های ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعت ها تماشا کرد؛
عمرشان کوتاه است،
آدم های ساده را دوست دارم!
بوی ناب آدم می دهند!
![]()
ارسالشده در مسخ
مکافات
فروردین ۲۶م, ۱۳۹۱ ارسالشده ۱۸:۴۹
در مکافاتِ فکرِ پیچاپیچ
در پیِ سایه ایم و باقی هیچ
نیما یوشیج
ارسالشده در مسخ
خاطرات
فروردین ۲۲م, ۱۳۹۱ ارسالشده ۲۳:۰۸
دستانم را محکــم تر بگیـر
من هنوز هم نـمی خواهم تــو را
به دسـت خاطرات لعنتی بسپـارم ..!
ارسالشده در مسخ
برگهای پاییزی
فروردین ۲۲م, ۱۳۹۱ ارسالشده ۲۳:۰۲
مُردگان چه کم می پایند… افسوس ، در دلِ ما ، زودتر از گور خاک می شوند !
(ویکتور هوگو – با مسافر )
ارسالشده در مسخ
زندگی
فروردین ۲۰م, ۱۳۹۱ ارسالشده ۲۲:۳۸
مثل یک قطار خالی هستم
که از مسیرش خارج شده
میداند که با سرعت به قهقرا میرود
و فقط دود میکند
و سوت میکشد
و هیچ چیز را نمیبیند
جز بی انتهایی سقوطی دردناک
و آدمهایی که خودشان را کنار میکشند
( روزی که ترمز زندگی ات برید ، چشم امید به کمک هیچکس نداشته باش ، هیچکس )
ارسالشده در مسخ
هملت
فروردین ۱۶م, ۱۳۹۱ ارسالشده ۲۲:۲۹
چشمان اشک آلود و چهره ی درهم کشیده و تمام علامات و ظواهر افسردگی هیچ یک نمی توانند چنان که باید و شاید از عهده ی بیان اندوه من برآیند. این چیزها ظاهری است و هر کسی می تواند آنها را به دروغ برخود ببندد. این ها لباس اندوه است نه خود اندوه. اما حقیقت اندوه من به هیچ چیز خارجی شبیه نیست و در قلب من پنهان است.
( ویلیام شکسپیر – ترجمه ی مسعود فرزاد – صفحه ی ۲۸ و ۲۹)
ارسالشده در مسخ


