آرشیو برای ‘مسخ’ دستهبندی
حافظیه
اردیبهشت ۳۱م, ۱۳۹۱ ارسالشده ۲۲:۲۹
سینه مالامال درد است، ای دریغا مرهمی
دل ز تنهایی به جان آمد، خدا را همدمی
چشم آسایش که دارد، از سپهر تیزرو
ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی
زیرکی را گفتم این احوال چیست؟ خندید و گفت:
صعب روزی، بوالعجب کاری، پریشان عالمی
سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع، چو گل
شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی؟
در طریق عشقبازی، امن و آسایش بلاست
ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی
اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست
رهروی باید، جهانسوزی، نه خامی، بیغمی
آدمی در عالم خاکی نمیآید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت، وز نو آدمی
خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم
کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی
گریه حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق
کاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمی
ارسالشده در مسخ
تنهایی
اردیبهشت ۲۵م, ۱۳۹۱ ارسالشده ۱۸:۵۹
تنها گذاشتن تنها کسی که تنها کس او هستی ، تنها گناهیه که ؛ هیچ کس و هیچ وقت بخشیده نمیشه … !!!
![]()
ارسالشده در مسخ
“تهوع”
اردیبهشت ۲۴م, ۱۳۹۱ ارسالشده ۲۲:۱۷
چنان تنهایی وحشتناکی حس میکردم که خیال خودکشی به سرم زد، تنها چیزی که جلویم را گرفت این فکر بود که من در مرگ “تنهاتر” از زندگی خواهم بود..!!
ژان پـــل ســارتــر
![]()
ارسالشده در مسخ
ابرها
اردیبهشت ۲۳م, ۱۳۹۱ ارسالشده ۱۶:۵۶
ابرها بغض کرده اند
اما… دریغ از قطره ای باران !
نمیبارند… هرگز!!
چون خوب میدانند
که به جز چتر های سیاه
و سنگ صبور همیشگیشان زمین کسی در انتظارشان نخواهد بود
…
فقط …
ابر ها دلتنگیشان را
در صاعقه های هولناک این شبها
فریاد میزنند
و از درد به خود میپیچند
اما… چتر داران زیر چترهایشان
آرام خفته اند !!
![]()
ارسالشده در مسخ
مـــــــــــادر
اردیبهشت ۱۸م, ۱۳۹۱ ارسالشده ۲۰:۲۵
مـــــــــــادر
امروز برایم دستی به آسمان بلند کن ؛
زمین گیر شده ام …!
![]()
ارسالشده در مسخ
ارمیا
اردیبهشت ۱۷م, ۱۳۹۱ ارسالشده ۲۳:۰۲
علم می گوید ماهی به خاطر دور شدن از آب به دلایل طبیعی می میرد. اما هرکس یک بار بالا و پایین پریدن ماهی را دیده باشد تصدیق میکند که ماهی از بی آبی به دلیل طبیعی نمی میرد، ماهی به خاطر آب خودش را می کشد.
رضا امیرخانی
![]()
ارسالشده در مسخ
مائده های زمینی
اردیبهشت ۱۰م, ۱۳۹۱ ارسالشده ۱۳:۱۱
از رنجِ دیروز به ستوه آمده ام. تلخیِ آن را تا به آخر چشیده ام. دیگر بدان اعتقادی ندارم. و بی سرگیجه ، بر روی پرتگاهِ آینده خم می شوم. ای بادهای مهلکه ، مرا با خود ببرید !
آندره ژید
ارسالشده در مسخ
درود
اردیبهشت ۹م, ۱۳۹۱ ارسالشده ۱۸:۵۷
![]()
افسرده ام ،
روحم در تنگنا و جسمم در خواب
سست ، خسته ، بی یار و بی امید . . سودی ندارد فریاد زیر آب !
شنا بلد نیستم ، توان دست و پا زدن هم نیست .. پس ،
درود مرگ . .
ارسالشده در مسخ
اعتماد
اردیبهشت ۸م, ۱۳۹۱ ارسالشده ۲۳:۳۲
هرگز نمی توان به امید و انتظار اعتماد کرد.
ولی چه می توان کرد، در لحظات گرفتاری باید به چیزی چنگ زد…
ارسالشده در مسخ
فقط بگذرد!
اردیبهشت ۵م, ۱۳۹۱ ارسالشده ۲۳:۰۰
می خواهم همه این روزها بگذرد
آرام یا تلخ فرقی نمی کند فقط بگذرد!
و من گویی که از کابوس راهیی یافته باشم
نفسی عمیق بکشم به تمام رویاهایم
و در پس همه بودن ها و نبودن ها
چقدر دلم تنگ است …
گردن روزگار که نمی توان انداخت
من می مانم تو می روی و من …
قصه ما چقدر تکراری ست
![]()
ارسالشده در مسخ


