یار
گرید و سوزد و افروزد و نابود شود
هرکه چون شمع بخندد به شب تار کسی
بیگمان دست در آغوش نگارش ببرنند
هرکه چون بوسه ستاند زلب یار کسی
کاش معشوق زعاشق طلب جان میکرد
تا که هر بی سر و پایی نشود یار کسی
این مطلب منتشرشده در دوشنبه, دی ۲۶م, ۱۳۹۰ at ۱۸:۲۷ و دستهبندی شده در مسخ. شما میتوانید نظرات این پست را دنبال کنید از طریق RSS 2.0 feed. شما میتوانید یک نظر بدهید، یا دنبالک از سایت خود ارسال کنید.


۲۳:۳۲ on بهمن ۲م, ۱۳۹۰
تو
از آن سوی تابستان برایم
سیب می چینی
من
این سو مانده ام دلگیـــــــــــر!
در بنـــــــد زمستانم …