یار

جهنم اما سرد

بهای هر لحظه وجد را باید با رنج درون پرداخت به نسبتی سخت و لرز آور به میزان آن وجد،بهای هر ساعت دلپذیر را با سختی دلگزای سال ها پشیزهای تلخ و پررشک و خزانه های سرشار اشک!

یار

گرید و سوزد و افروزد و نابود شود

هرکه چون شمع بخندد به شب تار کسی

بی‌گمان دست در آغوش نگارش ببرنند

هرکه چون بوسه ستاند زلب یار کسی

کاش معشوق زعاشق طلب جان می‌کرد

تا که هر بی سر و پایی نشود یار کسی

این مطلب منتشرشده در دوشنبه, دی ۲۶م, ۱۳۹۰ at ۱۸:۲۷ و دسته‌بندی شده در مسخ. شما می‌توانید نظرات این پست را دنبال کنید از طریق RSS 2.0 feed. شما می‌توانید یک نظر بدهید، یا دنبالک از سایت خود ارسال کنید.



۱ نظر در “یار”

  1. sanaz
    ۲۳:۳۲ on بهمن ۲م, ۱۳۹۰

    تو
    از آن سوی تابستان برایم
    سیب می چینی
    من
    این سو مانده ام دلگیـــــــــــر!
    در بنـــــــد زمستانم …

پاسخ دهید





XHTML:شما می‌توانید از این کد‌ها در نظرتان استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>