حادثه !
بهمن ۸م, ۱۳۹۰ نوشته شده ۱۵:۴۶
کاش بودنت حادثه ای باشد تا کابوس های شبانه ام را انکار کنم.
نوشته شده در مسخ
بهای هر لحظه وجد را باید با رنج درون پرداخت به نسبتی سخت و لرز آور به میزان آن وجد،بهای هر ساعت دلپذیر را با سختی دلگزای سال ها پشیزهای تلخ و پررشک و خزانه های سرشار اشک!
بهمن ۸م, ۱۳۹۰ نوشته شده ۱۵:۴۶
کاش بودنت حادثه ای باشد تا کابوس های شبانه ام را انکار کنم.
نوشته شده در مسخ
دی ۲۸م, ۱۳۹۰ نوشته شده ۲۰:۱۸
مامان یه شب دیگه به خوابم بیا
بگو همه چی خوبه، بگو نترسم، بگو که با منی مثل همیشه
بگو که آینده خوبه، بگو که مثل قبل با منی همیشه
فقط بیا که بدونم بعد رفتنم و ترک کردن اون چیزی که بودم هنوزم با منی
هنوزم پسرتم همون که شب تا صبح بالاسرش بودی و اشک میریختی، خوب یادمه
همون که با حرفاش همیشه جیگرتو مییسوزوند
همون که همیشه دنبال یه بی غیرت به اسم پدر بود
همون که همیشه می پرسید و نمیدونم تو دلت چی میگذشت که جوابشو بدی
منو ببخش مامان
منو ببخش که نشدم اون چیزی که لایق زحمات تو بود
منو ببخش اگه هنوزم تو گذشته ام
فقط دعای تو آرامش بهم میده، میدونم که هنوزم صدامو میشنوی
منتظرم ….
نوشته شده در مسخ
دی ۲۶م, ۱۳۹۰ نوشته شده ۱۸:۲۷
گرید و سوزد و افروزد و نابود شود
هرکه چون شمع بخندد به شب تار کسی
بیگمان دست در آغوش نگارش ببرنند
هرکه چون بوسه ستاند زلب یار کسی
کاش معشوق زعاشق طلب جان میکرد
تا که هر بی سر و پایی نشود یار کسی
نوشته شده در مسخ
دی ۲۱م, ۱۳۹۰ نوشته شده ۱۷:۲۴
خسته و نگران از آینده نامعلوم، روزهای در پیش ….
نوشته شده در مسخ
آذر ۱۲م, ۱۳۹۰ نوشته شده ۱۱:۲۴
نفرین بر هر آن چه که روح آدمی را
با جذبه و جادو به سوی خویش می کشد
و او را در این ماتم کده با
نیرو های اغوا و فریب در بند می کشد.
فراتر از همه نفرین به اندیشه های والا
که جان خویشتن را با آن ها اسیر می سازد.
نفرین بر فریبندگی خیالات
که باری اند بر دوش خرد.
نفرین بر هر آن چه در رویاها بر ما وارد می شوند…
نفرین بر آن مرحمت اعلای عشق
نفرین بر امید
نفرین بر ایمان
و پیش از همه نفرین بر صبوری …!
نوشته شده در مسخ
آذر ۲م, ۱۳۹۰ نوشته شده ۱۹:۴۲
… مـــــــــــــــــن سوگوار هستم، من گمشده هستم، من کور هستم، من شکسته هستم، من کثیف هستم، من سوخته هستم، من یخزده هستم، من مرده هستم، مـــــــــــــــــن هستـــــــــــــــــم…!
… برای کندن این عشق از قلبم، عشقی که تا حد انزجار پافشاری می کند، همیشه می توانم روی کمک او حساب کنم. دروغها، تحقیرها: او فعالانه با ویرانی آخرین توهمهای من همه کاری می کند و استعدادش در خیانت، همیشه در نهایت، تمایلم به بخشش را مغلوب می کند. بهترین چارهام علیه او، خودش است…!
… فراموش کردن؟ ولی من نمیخواهم! فکر این که کسی را که دوست دارم دیگر دوست نداشته باشم، مرا به وحشت می اندازد. از دردم می ترسم، ولی از درمانم ترس بیشتری دارم. نمی خواهم از درد او رها شوم، عشق بیماری نیست…!
… جنگ داخلی. جنگی هست بین من و من، منی که او را دوست دارد و منی که از او متنفر است. و من دلواپس آتشبسِ موقت هستم , لحظهای که درش منِ آشتی کردهام، منی بی تفاوت خواهد بود…!
… بهزودی، دو سال می شود که شوهرم رفته… زمستانها می گذرند و شبیه هم هستند؛ اما من شبیه خودم نیستم. هر چقدر خودم را برهنه می کنم، پوستکلفتتر می شوم. در سرما، تنهایی، بی زره و بی لباس، پوستم دباغی میشود، ماهیچههام سفتتر می شوند. خودم را از درون محکمتر حس می کنم. و بیرون، وقتی در باد بیرون می روم، حالا برف بهنظرم دلپذیر، شهوتانگیز و معتدل می آید. دیگر چیز ترسناکی نیست: همهچیز گرد است. زاویههای تیز رنده شدهاند: به جای ده پله، یک تپة ساییده شده است؛ خانهها زیر بامهای بدون برآمدگی شان، شبیه قارچ هستند؛ و روی تراس، این شبکلاه برفی که بالای گلدانی مدیسی قرار گرفته، شبیه یک تخم شترمرغ است روی جا تخممرغی. صنوبرها فِرفری می شوند، سِدرها پرپشت. و در برف تازه و لطیف، غیژغیژ قدمهام را می شنوم. باید از چی بترسم؟ تمام سرزمین، گربهای پشمی و پرپشت شده تا بهتر رامِ من شود. «برف و شب درِ خانهام را می زنند»: بهشان می گویم بیایید تو…!
… دستآخر رها شدهام. رهاشده از دروغ، از بدگمانی؛ همینطور از ترس. بالای سرم دیگر نه مرغمگسی هست نه غولشیری. دیگر از ابرهای تیره، اضطرابهای تاریک و شمشیر معلق هم خبری نیست: رهایی به آنهایی که از رهاشدن میترسیدند، آرامش میبخشد. وقتی آدم همهچیز را میبازد، همهچیز را میبرد: با حیرت، درمییابم که آدم میتواند بیتهدید زندگی کند…!
فرانسواز شاندرناگور
نوشته شده در مسخ
آذر ۲م, ۱۳۹۰ نوشته شده ۱۹:۳۵
شبهـــــا زیــــر دوش آب ســرد…
بی صدا رها می کـنم, بــغض زخم هایـَم را…
و هــمه می گــویند…
خــــوش بــــه حــــالـش چــــه آســــان فــــرامــــوش کــــــرد …
نوشته شده در روزگار غریب
آبان ۲۹م, ۱۳۹۰ نوشته شده ۲۰:۰۶
این شهر
شهر قصه های مادربزرگ نیست …
که زیبا و آرام باشد …
آسمانش را هرگز آبی ندیده ام !
من از اینجا خواهم رفت
و فرقی نمی کند که
فانوسی داشته باشم یا نه !
کسی که می گریزد …
از گم شدن نمی ترسد …!
نوشته شده در مسخ
آبان ۲۶م, ۱۳۹۰ نوشته شده ۱۵:۰۶
… بـــــــــــــــرای درک ذات زیبایـــــــــــــــی، حفظ فاصـــــــــــــــله لازم است…!
… بروز آشفتگی در هیچ خانه ای ناگهانی نیست، بین شکاف چوب ها، تای ملافه ها، درز دریچه ها و چین پرده ها غبار نرمی می نشیند، به انتظار بادی که از دری گشوده به خانه راه یابد و اجزای پراکندگی را از کمین گاه آزاد کند. در خانه ی ادریسی ها زندگی به روال همیشه بود…!
… می دانم. هرقدر تلاش میکنی، کمتر موفق می شوی تا خودت باشی، همیشه آن من آرمانی بر تو مسلط است؛ در نقش کسی فرو می روی که آرزویش داری…!
… یونس تبسمی کرد: پرتگاه انتها ندارد، مگر به فکرش نباشی. در گریختن رستگاریی نیست. بمان و چیزی از خودت بساز که نشکند…!
غزاله علیزاده
نوشته شده در مسخ
آبان ۲۵م, ۱۳۹۰ نوشته شده ۲۰:۲۱
چقدر لذت بخـــــــــــــــش است که آدم مجـــــــــــــــبور نباشد به ســـــــــــــــؤالات دیگران جـــــــــــــــواب بدهد…!
… طبیعی ست وقتی یک دندان، یا یک دست از بدن جدا شده باشد، دیگر عضوی از اعضای بدن به حساب نیاید. اما قضیه به همین سادگی هم نبود.
ترلکوفسکی از خودش پرسید : “یک انسان دقیقا از چه زمانی دیگر آن آدمی که خودش فکر می کند هست – یا دیگران فکر می کنند هست – نیست؟ فرض می کنیم من یکی از دست هایم را از دست بدهم. بسیار خوب در این صورت می گویم خودم و دستم. اگر هر دو دستم را از دست داده باشم می گویم خودم و دست هایم. اگر به جای دست ها پاهایم را از دست داده باشم، باز هم فرقی نمی کند: خودم و پاهایم. اگر به دلایلی لازم شود شکم، کبد یا کلیه هایم را در بیاورند – اگر اصلا چنین چیزی ممکن باشد – باز هم می توانم بگویم خودم و اندام هایم. اما اگر سرم را از دست بدهم، در آن صورت چه می توانم بگویم؟ خودم و بدنم یا خودم و سرم؟ سر، که حتی عضوی از جنس دست و پا نیست ، با چه منطقی من را از آن خود کرده؟به این خاطر که حاوی مغز است؟ اما لارو ها و کرم ها و احتمالا انواع دیگری از موجودات هم هستند که مغز ندارند. درباره ی چنین مخلوقاتی چه می توان گفت؟ آیا در جایی مغزهایی هستند که بگویند: خودم و کرم هایم؟”…!
… راه پله ها مثل یک الا کلنگ عمل میکردند، وقتی به میانه آن می رسید به سمت پایین سرازیر میشد،و این بارها تکرار میشد و او بی نهایت خسته بود انگار قرنها در این راهروهای دوزخی سرگردان است در طول راه بارها با سرهایی مواجه میشد که از دیوار بیرون زده بودند و کنجکاوانه او را نظاره میکردند. صورت هایی کاملاً مات و بی اعتنا بودند، اما او می توانست صدای خنده و ریشخندشان را بشنود. سرها هیچوقت مدتی طولانی یکجا نمی ماندند، ناگهان ناپدید می شدند،اما کمی دورتر، سرهای مشابه دیگری از دیوار بیرون میامدند و به او زل میزدند. او خیلی دوست داشت با تیغی بزرگ در امتداد راهروها و پله ها بدود و هر چیزی را که از دیوارها بیرون زده بود از ته قطع کند….!
رولان توپور
نوشته شده در مسخ